مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

پدر و پسر شکمو

1393/3/5 15:07
نویسنده : مامان
180 بازدید
اشتراک گذاری

فسقلی من

دیروز به همراه بابایی رفتیم هشتگرد. اگه بهت بگم ونجا چکار داشتیم خنده ت می گیره. اما واقعیت اینه که بابایی تو عاشق اینه که آدرس رستورانای خوبو بگیره و حداقل برا یه بارم که شده تستشون کنه. یعنی می خوام بهت بگم غیر ممکنه کسی بگه یه رستورانی خوبه و فردا پس فرداش بابایی سر از اونجا در نیاره. این دفعه هم یه نفر به بابایی گفته بود تو هشتگرد یه رستوران هست به اسم پسرخاله که از سالها قبل از انقلاب فعالیت داشته و غذاهاش محشره. حالا این حرفو کی زده بود؟ دوشنبه

شب جمعه بابایی گفت فردا ظهر آماده باش بریم هشتگرد. قبل از ظهر از خونه زدیم بیرون و شونصدتا کارو که پشت سر هم ردیف کرده بودیم و هرکدومشون هم یه گوشه شهر بود یه در میون انجام دادیم و ساعت 2 بود که راهی هشتگرد شدیم. ساعت 4 عصر رسیدیم اونجا. از یه رفتگر آدرس گرفتیم و در مورد کیفیت رستوران پرسیدیم. اونم گفت محشره. ما هم با خیال راحت رفتیم سراغ رستورانه. مطمئن نبودیم که دیگه غذایی داشته باشند. چون خیلی هم شلوغ بود و گروه گروه خونواده ازش بیرون می اومدن. ولی خوشبختانه ساعت سرو غذاشون 12 تا 5 بود و هنوز غذا داشتند.

تو هم که سرحال و خوشحال بودی و به ترک دیوار هم می خندیدی و من که فکر می کردم کسی داره باهات حرف می زنه که می خندی دائم سرمو بر می گردوندم می دیدم هیچ خبری نیست.گارسون رستوران برات صندلی غذا آورد و تو خیلی آقاوار نشستی توش:

موقع غذا خوردن مامانی یه خبطی کرد یه تیکه کوچولو گوشت گردن گوسفند گذاشت دهنت و تو شکمو که ناهارتو قبلا خورده بودی دیگه ول نکردی . به محض اینکه لقمه کوچولوتو قورت می دادی دوباره با دهنت صدا در می آوردی که بازم می خوام

بعد از خوردن ناهار رفتیم طبقه بالای رستوران یه محوطه با صفا بود با اتاقکهایی که قالیچه و پشتی داشتند. باد خوبی هم می اومد و تو خیلی سرحال شده بودی. اونجا مامانی تلاش مذبوحانه ای واسه گرفت یه عکس در حالت نشسته از تو کرد و این بود نتیجه اون تلاش:

تلاش برای جلوگیری از افتادنت با کمک پا:

اینجا هم  داشتی آب می خوردی:

و اینجا داشتی آب بازی می کردی:

بعدش هم برگشتی خونه و آب بازی را تو وان حموم ادامه دادی:

و این بود ماجرای یه روز بهاری...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان شهناز
7 خرداد 93 12:23
سلام عزیزم وبتو از اول خوندم عالی بود خدا کنه منم بعد دنیا اومدن پسرم خاطراتشو ادامه بدم.منم یه خواهر زاده هم سن و هم نام مثل مانی جون دارم. دوست داشتی بهم سر بزن خوشحال میشم تا با هم دوست بشیم.
مامان عاطفه
16 مرداد 93 1:32
ماشالا به ابن گل پسررررررر خوشحال میشم به ما هم سر بزنی
مامان عاطفه
15 آبان 93 15:13
سلام تولد گل پسرتونم مبارک باشه ایشاله 1000 سالگی را براشون جشن بگیرید دوست داشتی عکسای تولد گل پسرتو توی قابهای مخصوص تولد بزارم دوست جونم ممنون میشم به وبم سر بزنی