پدر و پسر شکمو
فسقلی من
دیروز به همراه بابایی رفتیم هشتگرد. اگه بهت بگم ونجا چکار داشتیم خنده ت می گیره. اما واقعیت اینه که بابایی تو عاشق اینه که آدرس رستورانای خوبو بگیره و حداقل برا یه بارم که شده تستشون کنه. یعنی می خوام بهت بگم غیر ممکنه کسی بگه یه رستورانی خوبه و فردا پس فرداش بابایی سر از اونجا در نیاره. این دفعه هم یه نفر به بابایی گفته بود تو هشتگرد یه رستوران هست به اسم پسرخاله که از سالها قبل از انقلاب فعالیت داشته و غذاهاش محشره. حالا این حرفو کی زده بود؟ دوشنبه
شب جمعه بابایی گفت فردا ظهر آماده باش بریم هشتگرد. قبل از ظهر از خونه زدیم بیرون و شونصدتا کارو که پشت سر هم ردیف کرده بودیم و هرکدومشون هم یه گوشه شهر بود یه در میون انجام دادیم و ساعت 2 بود که راهی هشتگرد شدیم. ساعت 4 عصر رسیدیم اونجا. از یه رفتگر آدرس گرفتیم و در مورد کیفیت رستوران پرسیدیم. اونم گفت محشره. ما هم با خیال راحت رفتیم سراغ رستورانه. مطمئن نبودیم که دیگه غذایی داشته باشند. چون خیلی هم شلوغ بود و گروه گروه خونواده ازش بیرون می اومدن. ولی خوشبختانه ساعت سرو غذاشون 12 تا 5 بود و هنوز غذا داشتند.
تو هم که سرحال و خوشحال بودی و به ترک دیوار هم می خندیدی و من که فکر می کردم کسی داره باهات حرف می زنه که می خندی دائم سرمو بر می گردوندم می دیدم هیچ خبری نیست.گارسون رستوران برات صندلی غذا آورد و تو خیلی آقاوار نشستی توش:

موقع غذا خوردن مامانی یه خبطی کرد یه تیکه کوچولو گوشت گردن گوسفند گذاشت دهنت و تو شکمو که ناهارتو قبلا خورده بودی دیگه ول نکردی . به محض اینکه لقمه کوچولوتو قورت می دادی دوباره با دهنت صدا در می آوردی که بازم می خوام
بعد از خوردن ناهار رفتیم طبقه بالای رستوران یه محوطه با صفا بود با اتاقکهایی که قالیچه و پشتی داشتند. باد خوبی هم می اومد و تو خیلی سرحال شده بودی. اونجا مامانی تلاش مذبوحانه ای واسه گرفت یه عکس در حالت نشسته از تو کرد و این بود نتیجه اون تلاش:
تلاش برای جلوگیری از افتادنت با کمک پا:





اینجا هم داشتی آب می خوردی:

و اینجا داشتی آب بازی می کردی:

بعدش هم برگشتی خونه و آب بازی را تو وان حموم ادامه دادی:

و این بود ماجرای یه روز بهاری...


پدر و پسر شکمو
