مانی کوچولومانی کوچولو13 سالگیت مبارک

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو در جمع هوادارها

ناز پسرم مدت زیادی بود که خاله و دایی و مامان جون  برا دیدنت روزشماری می کردن و به ما غر می زدن که چرا نمی یاین و ما از ترس گرمای شدید و کم ابی اصفهان و کلافگی تو نمی اومدیم تا اینکه روز اخر ماه رمضون راهی اصفهان شدیم اینجا دور و برت خیلی شلوغه و از فاطمه که همراه ثابته توست دایی مهدی خاله زهره و خاله رعنا هرروز واسه دیدنت می یان خونه مامان جون و یه دل سیر لپای گلیتو می بوسن و می چلوننت بین رعنا و ارینا و رومینا هم سر اینکه تو دومادکدومشون بشی دعواست بدجور  
16 مرداد 1393

مانی کوچولو طوفان زده می شه

جونم برات بگه که سه شنبه هفته قبل که 13 خرداد بود رفتیم برا چکاپ 7 ماهگیت. صرف نظر از اینکه دکتر چی گفت و ما چی شنیدیم وقتی خواستیم برگردیم آژانسها ماشین نداشتند به خاطر همین مامانی بغلت کرد و اومد پایین تا سر خیابون دربست بگیره که طوفان شروع شد و هیچ ماشینی هم نگه نمی داشت ام این وسط یه خانم که اون هم نی نیشو آورده بود پیش دکتر و ما اونجا دیدیمش مبت کرد ما را سوار کرد و تا دم در خونه رسوند. اون شب اخبار اعلام کد که سرعت طوفان 120 کیلومتر بر ساعت بوده و توی تهران 5 نفر کشته و 44 نفر زخمی شدند. خلاصه اینکه خدا به ما رحم کرد و ما هم خیلی دعا گوی اون خانوم مهربون شدیم. و امممممماااااااا... سه روز بعد روز جمعه با بابایی بساط پیک نیکو جمع ک...
18 خرداد 1393

مانی کوچولو شیطون و بلا

پسر گلم امروز 18 خردادماهه. از فردا مامانی باید بره سرکار.  از همین الان غصه داره که چطور 8-9 ساعت از تو دل بکنه. این روزا انقدر شیرین و بانمک شدی که نمی شه حتی برای 1 ساعت ازت دل کند چه برسه به 9 ساعت. انقدر خوشرو و خوش خنده هستی که  حتی عابرای خیابون هم خیلی وقتا نمی تونن از خنده های شیرینت سرسری بگذرند. هفته قبل برده بودمت بازارچه خوداشتغالی. هوا خیلی خوب بود و نسیم خنکی می وزید. و تو سرحال تر از همیشه بودی. بی جهت و بلند بلند تو کالسکه می خندیدی و توجه همه را به خودت جلب کرده بودی. طوری که از بالای بازارچه تا برسیم به پایین مامانی مجبور شد 6-7 بار توقف کنه تا آدمای دور و بر باهات حرف بزنن و بهت ابراز محبت کنن. روز بعدش...
18 خرداد 1393

پدر و پسر شکمو

فسقلی من دیروز به همراه بابایی رفتیم هشتگرد. اگه بهت بگم ونجا چکار داشتیم خنده ت می گیره. اما واقعیت اینه که بابایی تو عاشق اینه که آدرس رستورانای خوبو بگیره و حداقل برا یه بارم که شده تستشون کنه. یعنی می خوام بهت بگم غیر ممکنه کسی بگه یه رستورانی خوبه و فردا پس فرداش بابایی سر از اونجا در نیاره. این دفعه هم یه نفر به بابایی گفته بود تو هشتگرد یه رستوران هست به اسم پسرخاله که از سالها قبل از انقلاب فعالیت داشته و غذاهاش محشره. حالا این حرفو کی زده بود؟ دوشنبه شب جمعه بابایی گفت فردا ظهر آماده باش بریم هشتگرد. قبل از ظهر از خونه زدیم بیرون و شونصدتا کارو که پشت سر هم ردیف کرده بودیم و هرکدومشون هم یه گوشه شهر بود یه در میون انجام دادیم ...
5 خرداد 1393

مانی کوچولو و نی نی های هم سنش

گل پسرم امروز یه روز خاطره انگیز بود. مامانی با مامانای چندتا از نی نی های دیگه که مثل تو متولد آبان 92 بودن و تو نی نی سایت باهاشون آشنا شده بود تو پارک لاله قرار گذاشته بودن تا شما ها را بهم نشون بدن.  موقعی که رسیدیم تو خواب بودی و از اینکه همه به طرفت اومدن تا ببیننت وحشت و غریبی کردی و گوله گوله اشک ریختی. بدشم چون خوابالود بودی خیلی روبراه و سرحال نبودی اما با این حال ناآرومی هم نکردی و فقط به بقیه نی نی ها نگاه می کردی. از همه شیطونتر وفا جون بود که از شمال اومده بود فقط برا اینکه تو این جلسه حاضر بشه، بعدشم صدرا جون بود. مامانی احساس کرد تو خیلی ساکت و مظلوم هستی. هرچند غیر از این ونفر بقیه بچه ها شیطون نبودند و فقط نیکا ج...
5 خرداد 1393

مانی کوچولو می ره گلابگیری

عزیز دلم هر روز بیشتر از روز قبل خدا را به خاطر داشتن تو پسر خوب شکر می کنم. این روزا ثابت کردی که خیلی پسر خوب و نجیبی هستی. تو مهمونی، تو مسافرت ، بیرون خونه و هرجای دیگه حتی وقتی از ساعت خوابت گذشته و کلافه ای اصلا اذیت نمی کنی. بارها شده که خواب بودی و مجبور بودیم بیدارت کنیم و جابجا بشیم اما خم به ابرو نمی یاری و بدون اینکه کمترین غر غری بکنی همچنان می خندی. انشالله که همیشه خوش اخلاق و خنده رو باشی هفته قبل به اتفاق خونواده خاله زهره و دایی مهدی و مامان جون رفتیم گلاب گیری قمصر و نیاسر. خیلی خوش گذشت و مهمترین علت خوش گذشتنش هم وجود تو پسر خوب و خوش اخلاق بود. توی قمصر ت اولین برخورد با دایی و خاله و بچه ها غریبی کردی و زدی زیر...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو فرنی خور می شه

بازم مامانی تنبلی کرده و مشقاشو ننوشته. امروز 29 اردیبهشته و تو تا الان یه غذاخور حرفه ای شدی. 14 اردیبهشت ذوق کنان مواد اولیه و سایل مربوط به غذاخوریتو آماده کردم. دوقاشق چایخوری آرد برنج+ نیم قاشق چایخوری شکر و نصف لیوان شیر پاستوریزه. صبح روز بعد زود پاشدم و دیگ !!!!! فرنی را بار گذاشتم. وقتی آماده شد بابایی را بیدار کردم تا از اولین صبحانه خوردنت به سبک آدم بزرگا عکس بگبره. بابایی هم که معمولا به این راحتی از خواب نازش بیدار نمی شه با عشق بیدار شد و ازت عکس گرفت. این عکس از اولین برخورد تو با کاسه فرنی: و این از حمله ور شدنت به کاسه فرنی: و اینجوری بود که تو تبدیل به یک جوجه فرنی خور شدی  فردای اون روز رفتیم پیش د...
2 خرداد 1393

اولین گردش خانوادگی مانی کوچولو

عزیزکم امروز جمعه 29 فروردین، تو و من و بابایی سه نفری برای اولین بار رفتیم پارک لاله. قبل از رفتن به پارک خیلی خوابت می اومد به خاطر همین هم توی کالسکه خوابیدی.  وقتی ما ناهارمونو خوردیم تو از خواب بیدار شدی و شروع کردی به بازی کردن. بعدش هم سه نفری رفتیم پیاده روی و عکس گرفتیم   در ضمن یکی دو روز هست که به شدت تلاش می کنی سینه خیز بری و چون موفق نمی شی غرغر و گریه می کنی. امروز صبح هم در ادامه سر و صداهای قبلیت شروع کردی به درآوردن صداهای جدید از خودت. چنان تند وتند و قروقاطی از خودت سرو صدا درآوردی که به نظر می رسید واقا داری حرف می زنی. اینم از یکی دیگه از کارای جدیدت: زبون در می یاری راستی اگه خدا بخواد قراره او...
2 خرداد 1393

یادم آید روز باران گردش یک روز دیرین

چندروزی بود که هوا ابری و بهاری بهاری بود. هر ازگاهی نم نم بارونی می زد و زود توم می شد. مامانی که می ترسید ترا ببره بیرون بارون بگیره تو خونه نشسته بود به امید هوای آفتابی. هرچند دلش خیلی برا بیرون رفت تو این هوا می تپید. تا اینکه دیروز (30 اردیبهشت) به این نتیجه رسید که بد نیست ترا هم تو این هوا بیرون ببره. بارون که نمی یاد خلاصه دو نفری راهی پارک شدیم. وسطای پارک که رسیدیم نم نم بارون شروع شد و ما به سمت خوداشتغالی پارک ادامه دادیم. اونجا مامانی یه قابلمه کوچولوی مسی خرید تا برات توش غذا بپزه. کم کم داشتیم برمیگشتیم که بارون شدید شد و تو چشم به هم زدنی کالسکه ت خیس شد. اینطوری شد که مامانی از یکی از دکه های خوداشتغالی چندتا نایلون خرید...
2 خرداد 1393