مانی کوچولو به آتلیه می ره
حالا دیگه تو کوچولوی مامان یک ماهگی را پشت سر گذاشته بودی و بعضی از دوستای مامان و بابا به دیدنت اومده بودند. همین روزا بود که صورت نازت پراز جوشای قرمز شده بود که دکترت می گفت حساسیته اما دور و بریا معتقد بودند که دونه های گرمیه. با همین جوشای قرمز بود که عصر یه روز خیلی خیلی سرد پاییزی یعنی روز 24 آذر یعنی وقتی 39 روزه بودی به آتلیه رفتیم تا عکسای خوشگل بگیری. از اونجایی که موقع رسیدن به آتلیه خواب بودی اولین عکستو توی خواب گرفتن وتو هم توی خواب یه خنده خوشگل کردی تا عکست دوچندان زیباتر بشه . اما بعد از اون از خواب بیدار شد و چون عصبانی بودی که نتونستی درست بخوابی با گرفتن قیافه های عجیب و غریب عصبانی...
نویسنده :
مامان
22:35
مانی کوچولو بدخواب می شه
گل پسرم این روزا خیلی ناآرومی می کنی و همه ش می خوای بغلت کنم و راه برم. اصلا هم خوب نمی خوابی. یک ساعت و نیم طول می کشه تا بخوابونمت و به محض اینکه می گذارمت توی جات بیدار می شی. شبا هم که بیدار می شی و یکی دو ساعت فقط نق می زنی. نمی دونم چرا این طوری شدی ولی امیدوارم روزای بهتری پیش رو باشه و تو عاقلتر و بهتر بشی. این عکس تو بعد از کلی و سرو کله زدن باهات برای خواب و گریه زاری کردن تو بالاخره رضایت دادی که به جای اینکه بغلت کنم و راه برم با کالسکه جابجات کنم. آخرشم تو همون کالسکه خوابت برد: کارای قشنگ تو تو این روزا اینا هستن: هر بار که لباست و صاف و مرتب می کنم و پیرهنت و می گذارم تو شلوارت بلافاصله چنگ می ندازی و پیرهنتو ...
نویسنده :
مامان
22:24
گل پسر متولد می شه
مدت زیادیه که مامان نتونسته بیاد و خاطراتت را بنویسه. می دونی چرا؟ آخه تو گل پسر قدمای کوچولوتو گذاشتی تو دنیا و زمینی شدی و از اونجایی که زمینی شدن گرفتاری و مشغولیت داره مامان حسابی مشغوله و کمتر وقت آزاد داره. و اما حکایت زمینی شدن تو: روز سه شنبه 14 آبان بابایی رفت موسسه رویان تا برای ذخیره کردن خون بند ناف گل پسر قرارداد ببنده اما از اونجایی که مامان اخیرا به خاطر سینوزیتش آنتی بیوتیک مصرف کرده بود گفتند در صورتی قرارداد می بندن که متخصص گوش و حلق و بینی بگه که سینوسای مامانی عفونی نشده. اونروز مامان رفت پیش دکتر گوش و حلق و بینی و دکتر معاینه کرد و متاسفانه گفت که سینوسای مامان عفونی شده. اینطوری شد که نشد خون بند ناف پسرک را ذ...
نویسنده :
مامان
22:19
مانی کوچولو آفتاب می گیره
عزیزکم دیروز طبق معمول خیلی از روزای دیگه صبح کله سحر از خواب بیدار شدی و بعد از اینکه یه مدت با دستات بازی کردی شروع کردی به جیغ و داد کردن یعنی که به من توجه کنید. من و بابایی هم هرکدوم به نوبت یه کوچولو با تو بازی می کردیم و اون یکیمون یه چرتی می زد. بعد که خوب خوابو از چشمای ما پروندی خودت خوابت گرفت و لالا کردی. حوالی ظهر بود که من و تو با همدیگه برای یه گردش کوچولو رفتیم بیرون از خونه. اولش مامانی احساس کرد هوا یه کم خنک تر از روزای دیگه س. اما از اونجایی که تو خیلی خوشحال بودی دلم نیومد برگردیم. با همدیگه رفتیم پارک لاله و از اونجا چهارراه فاطمی. چون می خواستم برات ملافه بخرم اما اونی که دلم می خواستو پیدا نکردم و برگشتیم. یه سر ر...
نویسنده :
مامان
22:08
مانی کوچولو رکورد می شکنه
گل پسری دیروز سوار بر کالسکه به همراه مامانی راهی کوچه و خیابون شدی. اول رفتیم پاساژ لاله تو خیابون حجاب. اونجا مامانی یه کم خرید کرد و تو دائم در حال چرت زدن بودی. بعدش از اونجا با همدیگه رفتیم امیرآباد. آخه مامانی می خواست واسه تو هم لباس بخره و هم ملافه. تو مسیر امیرآباد تو گل پسر کلا لالا کرده بودی بعدش هم که بیدار شدی مثل بچه های کپل مپل تنبل لم داده بودی و اصلا پلک نمی زدی اینجوری: وقتی از گردش سه ساعته برگشتیم خونه خیلی خسته و گشنه بودی. مامانی می خواست از خستگی بیش از حدت استفاده کنه و برای اولین بار عادتت بده که به جای اینکه با شیرخوردن و راه رفتن و تکون خوردن لالا کنی مثل یه بچه خوب سرجات بخوابی و چشماتو ب...
نویسنده :
مامان
16:32
مانی کوچولو و باباجونش
مانی جونم دیشب باباجونت برای دیدن تو (برای اولین بار) اومد خونمون اما تو خوابیده بودی. از اونجایی که دیروز عصر اصلا نخوابیده بودی از ساعت 7 و نیم شب تا 4 صبح خوابیدی. بعد از اینکه بیدار شدی تا ساعت 6 و نیم بازی و سروصدا کردی و اون موقع بود که باباجونت تونست ترا ببینه. همون موقع بود که بابایی این عکس را از تو و باباجونت گرفت: اما امروز از همون اول صبح نق نقو بودی. به تجویز خاله که گفت حوصله ت سر رفته (جل الخالق) بردمت پارک لاله. اونجا روی یکی از صندلی گهوواره ایها نشستیم و تو با چشمای قرمز خواب آلود دور و برتو نگاه می کردی. حیف که دست تنها بودم وگرنه یه عکس خوشجل موشجل با کلاغای پارک ازت می گرفتم. ...
نویسنده :
مامان
21:39
مانی کوچولو سه ماهه می شه
واااااااااااای مانی جونم چقدر بزرگ شدی عزیزم. چقدر زود گذشت این روزا. اصلا باورم نمی شه که آخرین مطالبی که در موردت نوشتم مربوط به 56 روزگیته. و الان 98 روزته. این روزا مامانی را حسابی به خودت مشغول کردی. حسابی بزگ و تپل مپل شدی. دو هفته پیش برای اولین بار تو را با کالسکه از خونه بردم بیرون. آخه بعد از مدتها برای دو روز هوا صاف و تمیز شده بود . من و تو با هم دیگه رفتیم پارک لاله و تو خوابالو از وقتی از خونه رفتیم بیرون تا نزدیکای زمان برگشت به خونه تو کالسکه لالا کردی. تو این مدت دوبار برف اومده و چقدر دلم می خواسته ببرمت بیرون تا با اولین برفای زندگیت عکس بگیری اما نشد چون همون موقع که می خواستیم با بابایی سه نفری بریم بیرون گرفتی خوابی...
نویسنده :
مامان
22:22
مانی کوچولو واکسن می زنه
عزیز دلم امروز 56 روزه شدی. قرار بود پایان دوماهگیت ببریمت برای چکاپ که منشی دکتر گفت همین امروز بریم که سر دکتر خلوت باشه. خدا را شکر همه چیزت خوب بود به غیر از اینکه وقتی دکتر تو را سرپا نگه داشت اصلا روی پاهات نمی استادی و دکتر گفت حتما هر روز تو را تمرین بدیم که بایستی وگرنه پاهات ضعیف می مونه و دیر راه می افتی وزن و قد و دور سرت توی 56 روزگی به ترتیب 5650-59 و 39 بود و همین امروز واکسن دوماهگیتو زدیم. بابایی که کمک دکتر پاهاتو گرفته بود تا واکسنتو بزنه می گفت داشتی می خندیدی که دکتر آمپولو بهت زده. الهیییییییییی من بمیرم که درد کشیدی. اما تو بچه خوبی بودی و تا 4 ساعت بعدش ناآرومی نکردی ...
نویسنده :
مامان
22:21











