مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

گل پسر متولد می شه

1392/12/9 22:19
نویسنده : مامان
153 بازدید
اشتراک گذاری

مدت زیادیه که مامان نتونسته بیاد و خاطراتت را بنویسه. می دونی چرا؟ آخه تو گل پسر قدمای کوچولوتو گذاشتی تو دنیا و  زمینی شدی و از اونجایی که زمینی شدن گرفتاری و مشغولیت داره مامان حسابی مشغوله و کمتر وقت آزاد داره. و اما حکایت زمینی شدن تو:

روز سه شنبه 14 آبان بابایی رفت موسسه رویان تا برای ذخیره کردن خون بند ناف گل پسر قرارداد ببنده اما از اونجایی که مامان اخیرا به خاطر سینوزیتش آنتی بیوتیک مصرف کرده بود گفتند در صورتی قرارداد می بندن که متخصص گوش و حلق و بینی بگه که سینوسای مامانی عفونی نشده. اونروز مامان رفت پیش دکتر گوش و حلق و بینی و دکتر معاینه کرد و متاسفانه گفت که سینوسای مامان عفونی شده. اینطوری شد که نشد خون بند ناف پسرک را ذخیره کرد.

اما این مساله یه اتفاق مهمو به دنبال داشت. اونم این که مامانی را نسبت به مسله عفونت حساس کرد و این باعث شد که فردای اونروز با دکترش تماس بگیره چون حس می کرد عفونت داره. با دکتر  تماس گرفت که ببینه آیا برای عفونت همون روز بره دکتر یا صبر کنه تا روز یکشنبه که نوبت داره. دکتر گفت همین امروز بیا. به خاطر همین هم مامانی و مامان جون رفتن مطب دکتر.

 

دکتر که مامانی را معاینه کرد گفت عفونتی در کار نیست اما ظاهرا آب دور پسرک کم شده و باید یه سونوگرافیه اورژانسی انجام بشه. اونروز مامانی به هرچی سونوگرافی و بیمارستان اون اطراف بود سر زد اما هیچکس حاضر نبود این سونو را انجام بده چون سر همه شلوغ بود. این طوری شد که مامانی اومد خونه و تو اینترنت یه سونوگرافی تو خیابون فاطمی پیدا کرد و وقت گرفت برای ساعت 4 عصر.

ساعت 4 مامان رفت سونوگرافی و بعد از 1 ساعت علاف شدن الکی و سرکله زدن با دکتر عجیب و غریبش متوجه شد که آب دور بدن کوچولوی تو خیلی خیلی کم شده. یعنی اینکه پسرک مامان تو وضعیت خطرناکی قرار گرفته بود. مامانی گریه کنون به دکتر و بعد به بابایی تلفن زد. دکتر گفت که مامان فوری بره بیمارستان. به خاطر همین بود که بابایی، مامان جون و خاله طاهره به اتفاق مامانی راهی بیمارستان شدند. و این طوری شد که راس ساعت هفت و سی و پنج دقیقه عصر روز چهارشنبه 15 آبان 1392 صدای گریه قشنگت توی اتاق عمل پیچید و مامانی قشنگ ترین آهنگ زندگیشو شنید. بعد از به دنیا اومدنت یکی از پرسنل اتاق عمل گل پسر را گذاشتن روی سینه مامانی و مامانی در حالی که از خوشحالی و هیجان اشک می ریخت گل پسر را بوسید. اون موقع مامانی فقط یه گردی با دوتا چشم پف کرده می دید.

اما بیرون اتاق عمل خاله طاهره و مامان جون اولین کسایی بودن که ترا دیدن و بابایی که فکر می کرد به دنیا اومدن تو چند ساعت طول می کشه رفته بود بیرون بیمارستان تا شیرینی بخره. این اولین عکس زندگی تو بعد از تولدته که خاله طاهره گرفته:

بدو تولد

اینطوری بود که گل پسر به لطف خدا سالم و با وزن 3080 گرم وقد 47 سانتی متر و دور سر 33 سانتی متر (البته بعدا معلوم شد که اندازه گیریهای بیمارستان اشتباه بوده) متولد شد. واقعا این خواست خدا بود که اونروز مامانی بره پیش دکتر و متوجه خطر بشه.

عزیزم تولدت مبارک niniweblog.comniniweblog.com

 

تو قشنگ ترین هدیه و البته مهمترین امانت خدا پیش مامانی و بابایی هستی

خدا کنه که مامان و بابات امانتدارای خوبی باشند

برامون دعا کن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)