مانی کوچولومانی کوچولو13 سالگیت مبارک

روزهای زندگی گل پسر

هدیه خدا

و اما داستان زندگی تو: چهار ماه بود که مامان و بابا منتظر بودند خدا یه کنجد کوچولو مثل تو رو بهشون هدیه کنه که یه دفعه ای آخرای ماه چهارم تو شیطون بلا سر و کله ت پیدا شد و اولین نشونه های حضورتو روز یکشنبه 20 اسفند 139١ بروز دادی. اون روز عصر مامانی که هر روز به پاش توی داروخونه بود واسه خریدن بی بی چک، در کمال ناامیدی یه بی بی چک دیگه خریدو اومد خونه امتحانش کرد که یه دفعه ای دید تو خودتو به صورت یه خط صورتی کمرنگ که انگار شک داشت خوشو نشون بده یا نه ظاهر کردی. مامانی که ذوق زده شده بود و در عین حال پر شک و تردید بود بلافاصله زنگ زد به بابایی و بعدشم رفت بیمارستان پارس یه آزمایش خون اورژانسی داد. قرار بود نتیجه آزمایش ساعت 11 شب...
2 آبان 1392

اول دفتر به نام ایزد دانا

سلام گل پسر این روزها روزهای آخرییه که تو مهمون دل مامانی و مامان که از مدتها قبل تصمیم گرفته بود واسه ت یه وبلاگ بسازه بالاخره همت کرد و کارو شروع کرد. هرچند مامانی واست دفترچه خاطرات تهیه کرده و اتفاقات مهم زندگیتو توش ثبت می کنه اما خب تو بچه عصر اینترنتی و  مامان دوست داره واسه خودت یه وبلاگ داشته باشی تا وقتی خودت باسواد شدی ادامه خاطراتتو توش ثبت کنی. امروز روز پنجشنبه دوم آبان 1392 روز عید غدیر دقیقا 37 هفته س که مهمون مامانی و تو دل مامانی جا خوش کردی . دکتر گفته تا 18 روز دیگه باید بارو بندیلتو جمع کنی و بیای بیرون زمینی بشی. نمی دونم تا اون موقع طاقت میاری یا نه. اما مامان که دلش واسه دیدن تو یه ذره شده. اما خب، از یه...
2 آبان 1392