هدیه خدا
و اما داستان زندگی تو: چهار ماه بود که مامان و بابا منتظر بودند خدا یه کنجد کوچولو مثل تو رو بهشون هدیه کنه که یه دفعه ای آخرای ماه چهارم تو شیطون بلا سر و کله ت پیدا شد و اولین نشونه های حضورتو روز یکشنبه 20 اسفند 139١ بروز دادی. اون روز عصر مامانی که هر روز به پاش توی داروخونه بود واسه خریدن بی بی چک، در کمال ناامیدی یه بی بی چک دیگه خریدو اومد خونه امتحانش کرد که یه دفعه ای دید تو خودتو به صورت یه خط صورتی کمرنگ که انگار شک داشت خوشو نشون بده یا نه ظاهر کردی. مامانی که ذوق زده شده بود و در عین حال پر شک و تردید بود بلافاصله زنگ زد به بابایی و بعدشم رفت بیمارستان پارس یه آزمایش خون اورژانسی داد. قرار بود نتیجه آزمایش ساعت 11 شب...
نویسنده :
مامان
22:12


