اول دفتر به نام ایزد دانا
سلام گل پسر
این روزها روزهای آخرییه که تو مهمون دل مامانی و مامان که از مدتها قبل تصمیم گرفته بود واسه ت یه وبلاگ بسازه بالاخره همت کرد و کارو شروع کرد. هرچند مامانی واست دفترچه خاطرات تهیه کرده و اتفاقات مهم زندگیتو توش ثبت می کنه اما خب تو بچه عصر اینترنتی و مامان دوست داره واسه خودت یه وبلاگ داشته باشی تا وقتی خودت باسواد شدی ادامه خاطراتتو توش ثبت کنی.
امروز روز پنجشنبه دوم آبان 1392 روز عید غدیر دقیقا 37 هفته س که مهمون مامانی و تو دل مامانی جا خوش کردی . دکتر گفته تا 18 روز دیگه باید بارو بندیلتو جمع کنی و بیای بیرون زمینی بشی. نمی دونم تا اون موقع طاقت میاری یا نه. اما مامان که دلش واسه دیدن تو یه ذره شده. اما خب، از یه طرفم وقتی فکر می کنه وقتی بیای بیرون دیگه گل پسر تو دلش نیست که دستاشو بگذاره زیر سرشو پاهاش توی پهلو و زیر دنده های مامان دراز کنه و مامان کف پاهای کوچولوی ترا از روی دلش لمس کنه و قربون صدقه ت بره دلش می گیره.
این روزها بابایی هم که منتظر اومدن گل پسرشه داره خودشو واسه اومدنت آماده می کنه و برای این که وقت کافی داشته باشه تا شبها رو کنارت سپری کنه داره برای کلاسهاش جلو جلو مطالعه می کنه. خلاصه این که جمعی منتظر ورودت هستند. ببین چقدر مهمی!!!!!


اول دفتر به نام ایزد دانا
