هدیه خدا
و اما داستان زندگی تو:
چهار ماه بود که مامان و بابا منتظر بودند خدا یه کنجد کوچولو مثل تو رو بهشون هدیه کنه که یه دفعه ای آخرای ماه چهارم تو شیطون بلا سر و کله ت پیدا شد و اولین نشونه های حضورتو روز یکشنبه 20 اسفند 139١ بروز دادی. اون روز عصر مامانی که هر روز به پاش توی داروخونه بود واسه خریدن بی بی چک، در کمال ناامیدی یه بی بی چک دیگه خریدو اومد خونه امتحانش کرد که یه دفعه ای دید تو خودتو به صورت یه خط صورتی کمرنگ که انگار شک داشت خوشو نشون بده یا نه ظاهر کردی. مامانی که ذوق زده شده بود و در عین حال پر شک و تردید بود بلافاصله زنگ زد به بابایی و بعدشم رفت بیمارستان پارس یه آزمایش خون اورژانسی داد. قرار بود نتیجه آزمایش ساعت 11 شب آماده بشه اما مامانی دل تو دلش نبود.
ساعت 11 بابایی رفت نتیجه آزمایش بگیره که گفتند هنوز آماده نیست و ساعت 12 آماده می شه. خلاصه این که تا نتیجه حاضر بشه مامانی طاقتش تموم شده بود. وقتی هم که نتیجه آماده شد یه جور خاصی بود که با اطمینان کامل نمی شد فهمید که بالاخره تو اومدی یا نیومدی. واسه همین بود که فردا صبح مامانی قبل از این که بره سر کار رفت بیمارستان پارس نتیجه رو به یه دکتر نشون داد و دکتر بهش گفت که بله خدا بهش یه کنجد کوچولو هدیه کرده.
این طوری شد که مامانی رفت پیش دکتر تا هرکاری می تونه برای موندن تو انجام بده. دکتر مامانی را سونوگرافی کرد و گفت که علائم وجود کنجد کوچولوی شما دیده می شه اما خودش و ساکش دیده نمی شن. شاید هنوز یه کم زوده برو و بعد از عید بیا اما باید مواظب باشی. قرار بود عید مامان و بابا برند مسافرت شمال که دکتر گفت نه نمی تونین برین.
روز دوم عید بود که مامانی دلش درد گرفت و با بابایی رفتند بیمارستان. اونجا سونوگرافی کردن و بهش گفتند از کنار جفت کنجد شما خون اومده و باید کاملا استراحت کنه. این شد که مامانی ناراحت و غمگین اول با بابایی و بعدش با مامان جون و خاله تو خونه موندن. اما خب یه اتفاق خوبی که اون روز افتاد این بود که توی سونوگرافی ساک و بارو بندیلت دیده شد و دکتر گفت 5 هفته و 6 روز داری. اما بازم خودتو نشون ندادی. ببین عجب شیطونکی بودی تو


هدیه خدا
