مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو موهاشو اصلاح می کنه

مدتیه که بابایی اصرار داره ترا ببره آرایشگاه موهاتو کوتاه کنه اما مامانی می گه دوتا شوید مو که دیگه آرایشگاه بردن نداره. به خصوص که دور تا دور کله ت هم مویی نداره قابل کوتاه کردن باشه. اما چه کنیم که بالاخره بابایی حرف خودشو به کرسی نشوند. البته ترا نبرد آرایشگاه، آرایشگاهو آورد خونه و به آرایشگر که باهاش دوست بود گفت اومد خونه و شویداتو کوتاه کرد.  آرایشگره که ترا دید به بابایی گفت این که مو نداره اما خب بعدش یه چند ثانیه ای وقت گرفت تا موهاتو کوتاه کرد. البته به نظر من که فرق چندانی نکردی به خصوص که اون کاکلت تامنظمت همچنان نامنظم موند. موقع اصلاح کردن اولش آروم بودی اما هرچی گذشت صدات بلند تر و نق و نقت بیشتر شد. این عکست: ...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو، عیدت مبارک

امروز پنجمین روز از نوروز 1393 هست اولین نوروزی که تو کوچولوی من تجربه می کنی. روز 27 اسفند از تهران به سمت اصفهان حرکت کردیم. 2 ساعت اولو تو صندلی ماشین لالا کردی بقیه مسیرو هم تو بغل خودم ساکت و آروم بودی. خدا را شکر اوضاع خیلی خوب بود. وقتی رسیذیم دایی مهدی دم در منتظرت بود توی مسیر هم چندبار تماس گرفته بود که ببینه کی می رسیم. از همون اول خیلی راحت با دایی مهدی خوگرفتی اما بعدش که خهاله ها اومدن دیدنت کلی غریبی کردی و تا یکی دوروز بعد بارم برای خاله زهره غریب ی می کردی. فاطمه خاله از همون روز اومد بست نشست خونه مامان جون تا یه لحظه بودن با تو را هم از دست نده. این روزا به غیر شیردادن و پوشک عوض کردنت که با خودمه کل روزو با اطم...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو به سورمق سفر می کنه

گل پسرم  امروز  5 بع8 فرودردینه و ما چند ساعتی هست که از سورمق به اصفهان برگشتیم. پریروز یعنی 6 فرودین به تصرار بابایی رفتیم سورمق تا هم با فامیلای بابایی دیندی کنیم و هم اینکه خونواده بابایی ترا ببین. قبل از ظهر حرکت کردیم و ساعت 12 و نیم رسیدیم آباده. اونجا تو هتل لاله (جنتی) آباده مستقر شدیم تا کمی استراحت کنیم اما تو فسقلی که کل راهو خوابیده بودی اجازه ندادی که من پلک رو هم بگذارم چون همش بازی می خواستی. حوالی ساعت 4 رفتیم جلو خونه باباجونت و تو و بابایی رفتید تو واسه دیدنی یکی دوباره هم بابایی ترا آورد تا من بهت شیر بدم. بعدش راهی خونه فامیلای بابایی شدیم خونه خاله فریبا (نبودند ) علی شیر، خاله عالیه یا به لهجه بابات خال...
2 خرداد 1393

اولین سیزده به در

امروز  بیست و هفتمین روز از اولین بهار زندگیته. مامانی که یه مدتی تنبلی کرده و خاطراتتو ننوشته امشب یه عالمه مشق ننوشته داره  از سیزده به در شروع می کنم. اولین سیزده به در زندگی گل پسرم. صبح سیزده به در همه راهی باغ آقاجون خدابیامرز شدند. اول مامان جون با خاله رعنا و شوهرش . بعد خاله زهره و خونواده شو بعد هم دایی مهدی و خونواد ش. همیشه خونواده دایی مهدی تنبلای کلاس بودنو دیرترا از همه می اومدن باغ اما امسال به لطف حضور گل پسر که تو باشی ما آخرین گروه هستیم. قرار بود این سیزده به در بابایی پیش خونواده ش توی سورمق باشه و عصر سیزده بیاد پیش ما اما شب قبل از سیزده تو پسر نازنازی من شروع کردی به بی تابی و بدخوابی. تا جایی که ...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو به خونه برمی گرده

مانی جونم: 15 فروردین از اصفهان راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم خونه و وارد آپارتمانمون شدین چنان ذوق می کردی که آ احساس کردیم از برگشتن به خونه خوشحالی. تا قبل از برگشتن به خونه به ندرت پیش اومده بود که خودت بدون کمک غلت بزنی. اما از روزی که برگشتیم خونه افتادی روی دور. روزی هوار بار غلت می زدی و بعد از چند دقیقه خسته می شدی و گریه می کردی که برت گردونم رو کمر. اینم از هنرنمایی این روزات: مرحله اول: کشف پاها مرحله دوم: استفاده از پا روز 18 فروردین که 5 ماه و سه روزه بودی بردیمت برای چکاپ ماهیانه. قدت 67 و وزنت 8200 بود که دکتر گفت رشدت عالیه و از ماه بعد باید غذای کمکی را برات شروع کنم. اما تاکید کرد که حداقل مقدار غذا را...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو می ره دَدَدَدَ

کوچولوی من: چنر روزه که کشاله های رانت بدجور قرمز و تاول تاول شدند. دکتر گفته قارچ زدی. خوشبختانه امروز اوضاعت بهتره امروز برای اولین بار تونستی خودت از حالت دمر به پشت برگردی و یه دور کامل دور خودت غلت زدی. عصر با خاله طاهره رفتیم پارک. تو پارک آواز جدیدت که دو روزه یادت گرفتی بلند بلند می خوندی: دَدَدَدَ...........بَبَبَبَ........ می خواستیم با گلهای قشنگ پارک ازت عکس بگیریم اما تو فسقلی به همه جا توجه می کردی به جز دوربین. حالا هر وقت دیگه بود زل می زدی به دوربینا. اما امروز هرچی ما پرو بال می زدیم که نگاه کنی به دوربین نمی کردی. این عکسا رو به زور و با کمک یه نی نی کوچولوی دیگه که جذبش شده بودی گرفتیم: و این ه...
2 خرداد 1393

مانی کوچولوی چهارماهه کهیر می زنه

کوچولوی نازم امروز 120 روزه (4 ماهه) شدی . انشالله که 120 ساله بشی. دیروز رفتیم دکتر واسه چکاپ ماهیانه. خدا را شکر همه چیزت خوب بود. وزنت 7600 و قدت 63 بود که دکتر گفت وزنت عالیه و قدت متوسط. واکسنت را هم زدیم. خوشبختانه غیر از گریه موقع زدن واکسن دیگه ناآرومی و درد نداشتی. اینم مدرکش که بعد از واکسن کاملا سرحال بودی و داشتی تف بازی می کردی کاری که این روزا یکی از سرگرمیهاته و وقتی این کارو می کنی این صدا را از خودت در می یاری: اببببببوووووووووووووووووو البته امروز یه کم ناآروم بودی و تب کردی. به علاوه اینکه یه دفعه صبح و یه دفه غروب گوشه چشمت قرمز شد و ورم کرد که بردمت بیمارستان پارس به دکتر اطفال نشون دادم گفت به استامینوفن و ویتام...
23 اسفند 1392

مانی کوچولو می غلته

پسر گلم ده روزی هست که وقتی می خوابونمت روی زمین 180 درجه  می چرخی اما دیروز صبح دیدم که برای اولین بار تقریبا یک دور کامل دور خودت چرخیدی اون هم خیلی سریعتر از همیشه. بعد از اون هم شاهد تلاشت برای غلتیدن روی شکم بودم. با خودم فکر کردم که همین یکی دو روزه برمی گردی روی شکم. به خاطر همین هم بلافاصله باطری دوربین عکاسی را به برق زدم تا شارژ بشه که وقتی خواستی بغلتی بتونم ازت فیلم و عکس بگیرم. بعد از ظهر بود که بعد از تلاش بی نتیجه برای خوابوندت روی تخت کنارت خوابیدم و اون موقع دیدم که بازم داری خیلی جدی تلاش می کنی که بغلتی. فوری از جا بلند شدم و رفتم باطری را گذاشتم توی دوربین. وقتی رسیدم تو اتاق نقریبا غلتیده بودی اما دستت زیر بدنت ...
21 اسفند 1392

مانی کوچولو مامانی را سرگردون می کنه

ناز پسر شیطونم امروز با هم رفتیم پارک. هوا خیلی خوب و بهاری بود و پارک هم خیلی حال و هوای عید داشت. خیلی دلم می خواست به بابایی زنگ بزنم بیاد تا سه نفری تو اون فضای قشنگ دور هم باشیم. اما خب این روزا سر بابایی خیلی شلوغه و دوست نداشتم مزاحم کاراش بشم. تو هم که طبق معمول همیشه به محض نشستن توی کالسکه لالا کردی و چون هوا گرم بود جوراباتو درآوردم تا یک کم آفتاب بخوری. کلی از گرمای آفتاب کیف کرده بودی. به خاطر همین هم دلم نیومد برگردم خونه و دو ساعت کنار حوض وسط پارک نشستم که یک ساعت و نیمش را تو توی خواب عمیق بودی. تو همین فاصله یه دختر خانمی که می گفت دانشجوی عکاسیه و داره برای تکلیف کلاسیش عکاسی می کنه اومد و از من اجازه گرفت که از تو عکس...
17 اسفند 1392