مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو، عیدت مبارک

1393/3/2 0:17
نویسنده : مامان
149 بازدید
اشتراک گذاری

امروز پنجمین روز از نوروز 1393 هست اولین نوروزی که تو کوچولوی من تجربه می کنی. روز 27 اسفند از تهران به سمت اصفهان حرکت کردیم. 2 ساعت اولو تو صندلی ماشین لالا کردی بقیه مسیرو هم تو بغل خودم ساکت و آروم بودی. خدا را شکر اوضاع خیلی خوب بود.

اولین سفر

وقتی رسیذیم دایی مهدی دم در منتظرت بود توی مسیر هم چندبار تماس گرفته بود که ببینه کی می رسیم. از همون اول خیلی راحت با دایی مهدی خوگرفتی اما بعدش که خهاله ها اومدن دیدنت کلی غریبی کردی و تا یکی دوروز بعد بارم برای خاله زهره غریب ی می کردی.

فاطمه خاله از همون روز اومد بست نشست خونه مامان جون تا یه لحظه بودن با تو را هم از دست نده. این روزا به غیر شیردادن و پوشک عوض کردنت که با خودمه کل روزو با اطمه می گذرونی حتی خودش ترا می خوابونه. اما یه چیز بد اینه که دائم ترا بغل می کنه و راه می بره و تو حسابی بغلی شدی و عادت کردی که برای خواب حتما بغلت کنیم و راه بریم. امروز صبح از لحظه ای که چشماتو باز کردی جیغ می زدی که بغلت کنم.

شب سال نو تقریبا کمبود خواب داشتی و از ظهر به بعد نخوابیده بودی. من و بابایی دوست داشتیم که لحظه سال تحویل بیدار و سرحال باشی اما تو دقیقا از نیم ساعت قبلش (سال تحویل ساعت 8 و 27 دقیقه شب بود) خوابت گرفت و شورع کردی به ناارومی به خاطر همین هم زودتر بهت لباس پوشوندم تا چندتا عکس بگیرم ازت  اما کلا در حال نق زدن بودی یه کم گرمت هم بود که مجبور شدیم  لختت کنیم. چند دقیقه به سال تحویل خوابیدی و لحظه سال تحویل دوباره بیدار شدی. بابایی سعی می کرد اون لحظه ها آرومت کنه. و برای این کار از وسایل سفره هفت سین کمک می گرفت. این دوتا عکسهم از لحظه های قبل از اولین سال تحویل زندگیت:

 

لباس عید

روز اول و بخشی از روز دوم به دید و بازدید گذشت و تو پسر فوق العاده خوب و خوش اخلاقی بودی. با اینکه ساعت خوابت به هم می ریخت و گهی بارها می خوابیدی و به خاطر جابجا شدن ما از خواب بیدار می شدی اما اصلا بداخلاقی نمی کردی. این وسط فاطمه هم دائما ترا بغل می کرد و تو خوش به حالت بود و لم می دادی رو دستش

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)