مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

اولین سیزده به در

1393/3/2 0:17
نویسنده : مامان
115 بازدید
اشتراک گذاری

امروز  بیست و هفتمین روز از اولین بهار زندگیته. مامانی که یه مدتی تنبلی کرده و خاطراتتو ننوشته امشب یه عالمه مشق ننوشته داره 

از سیزده به در شروع می کنم. اولین سیزده به در زندگی گل پسرم.

صبح سیزده به در همه راهی باغ آقاجون خدابیامرز شدند. اول مامان جون با خاله رعنا و شوهرش . بعد خاله زهره و خونواده شو بعد هم دایی مهدی و خونواد ش. همیشه خونواده دایی مهدی تنبلای کلاس بودنو دیرترا از همه می اومدن باغ اما امسال به لطف حضور گل پسر که تو باشی ما آخرین گروه هستیم. قرار بود این سیزده به در بابایی پیش خونواده ش توی سورمق باشه و عصر سیزده بیاد پیش ما اما شب قبل از سیزده تو پسر نازنازی من شروع کردی به بی تابی و بدخوابی. تا جایی که دایی مهدی اومد و با هم سوار بر ماشینش تو خیابونا چرخیدم تا خوبیدی . هر چند خوابت چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید. 

بابایی که تو ین فاصله تماس گرفته بود و در جریان بی تابی تو قرار گرفته بود دلش طاقت نیاورده بود و همون شب راهی اصفهان شد. دم صبح بود که رسید و دوتاییتون تا ساعت 11 صبح خوابیدید و من که می دونستم تو چقدر کمبود خواب داری دلم نمی اومد به خاطر رفتن به باغ بیدارت کنم

خلاصه اینکه ساعت 11 راهی باغ شدیم و مطابق سنت همیشگی خونواده آش رشته را خوردیم. هوا سرد بود و قرار بود بارون بیاد. به خاطر همین هر کسی از راه می رسید یه پتویی، بقچه ای چیزی دور تو می پیچید. اینجوری:

بقچه پیچ

تا قبل از ناهار یکی دوبار خاله رعنا و خاله زهره با پتو برات گهوار درست کردنو تابت دادن تا خوابیدی. بعدش هم رفتیم بیرون عکس گرفتیم. اینجوری:

در باغ

این هم عکس تو و فاطمه خاله و علی دایی:

فاطمه علی و مانی

بعد از خوردن نهار بی تابی های تو شروع شد. دوباره آرینا و رومینا و زن دایی برات گهواره درست کردنو تابت دادن اما بی فایده بود و تو مرتب گریه می کردی. اینطوری شد که من و بابایی تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. 

وقتی رسیدیم خونه کلا یه بچه دیگه شدی. شاد و خندون. اصلا نه انگار که تا چند دقیقه قبل به خاطر بدخواب بودن داشتی گریه می کردی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)