مانی کوچولو می غلته
پسر گلم
ده روزی هست که وقتی می خوابونمت روی زمین 180 درجه می چرخی اما دیروز صبح دیدم که برای اولین بار تقریبا یک دور کامل دور خودت چرخیدی اون هم خیلی سریعتر از همیشه. بعد از اون هم شاهد تلاشت برای غلتیدن روی شکم بودم. با خودم فکر کردم که همین یکی دو روزه برمی گردی روی شکم. به خاطر همین هم بلافاصله باطری دوربین عکاسی را به برق زدم تا شارژ بشه که وقتی خواستی بغلتی بتونم ازت فیلم و عکس بگیرم.
بعد از ظهر بود که بعد از تلاش بی نتیجه برای خوابوندت روی تخت کنارت خوابیدم و اون موقع دیدم که بازم داری خیلی جدی تلاش می کنی که بغلتی. فوری از جا بلند شدم و رفتم باطری را گذاشتم توی دوربین. وقتی رسیدم تو اتاق نقریبا غلتیده بودی اما دستت زیر بدنت گیر کرده بود و نمی تونستی کامل روی سینه بخوابی. انقدر که تلاش کردی بودی خسته شده بودی سرتو گذاشته بودی رو تخت و لپای گلیت قرمز شده بود. اما تا من اومدم بازم شروع کردی به تلاش. منم کمکت کردم که دستتو از زیر بدنت بیرون بیاری چند تا هم فیلم و عکس گرفتم اینم عکست بعد از اولین باری که خودت تنهایی غلتیدی:

بعد از حموم کردن و بازی کردن شروع کردی به نق و نق کردن. خوابت می اومد اما طبق معمول خیلی وقتای دیگه مقاومت می کردی که نخوابی. جلوی در اتاق خواب که می رسیدیم شروع می کردی به گریه و زاری که منو نبر بخوابون.
این عکست بعد از حموم کردن دیروز:

وقتی بابایی اومد خونه می خواستم بهش نشون بدم که می غلتی. بهت می گفتم "مانی یالله زود باش بغلت" تو هم به جای اینکه بغلتی قهقه می زدی و می خندیدی. فکر می کنم این اولین باری بود که قهقه می زدی چون یادم نمی یاد قبلا با صدا خندیده باشی.
خلاصه اینکه بعد از چند ساعت سروکله زدن من و بابایی باهات ساعت 11 بالاخره خوابیدی و منم کنارت دراز کشیدم تا اینکه بابایی اومد بیدارم کرد گفت:" مواظب باش مانی را له نکنی". پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت 1 بود. فسقلی انگار تو، تو خوابوندن موفق تر از منی


مانی کوچولو می غلته
