مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

سیسمونی

1392/8/2 22:14
نویسنده : مامان
182 بازدید
اشتراک گذاری

از این به بعد دیگه تکون خوردنهای تو هم شروع شد و روز به روز بیشتر می شد. اون موقع تو با مامانی می رفتین کلاس ورزش و شنای مخصوص مامانها با نی نی های توی دلشون. اما یکی از همون روزها وقتی تو 26 هفته داشتی دل مامانی سفت شد و درد شدید گرفت و چون این مساله چند بار تکرار شد دکتر به مامانی گفت باید بره بیمارستان چون ممکنه گل پسر عجله داشته باشه و بخواد زود بیاد بیرون. اما مامانی که می دونست اگه طاقت نیاری و زود بیای بیرون احتمال زنده موندنت خیلی خیلی کمه زار و زار گریه می کرد. آخه مامانی خیلی دوستت داشت و برات  لباس و اسباب بازی و وسیله خریده بود و دلش می خواست تو بیای و از اونا استفاده کنی. اما خب چاره ای نبود و باید می رفت بیمارستان.

اون روز که دوشنبه 21 مرداد بود مامانی بستری شد و تو تحت مراقبت بودی. بعد از این که نوار قلب کوچولوتو گرفتن و چند تا آمپول و سرم به مامان تزریق کردن گفتن خدا را شکر خطر خاصی نیست. اما تا فردا بعد از ظهر مامانی را تو بیمارستان نگه داشتن و بعدش مرخصش کردن. اون شب خاله طاهره پیش مامان بود و کلی ذوق تکونای تو را می کرد و تو هم کلی از خودت هنرنمایی می کردی.

بعد از اون بود که دکتر گفت مامانی باید استراحت کنه تا یه موقت تو هوس نکنی زودتر بیای به خاطر همین هم مامان جون اومد خونه پیش مامان تا مواظبش باشه. بعد از چند هفته حال مامان بهتر شد و دل درداش کمتر شد.اما این بار مامان کمردرد شدیدی گرفت که تا بیشتر از یک ماه اذیتش می کرد. به خاطر همین هم اول خاله و بعد مامان جون باز م اومدن پیشش تا مواظبش باشند. توی فاصله زمانی که خاله و دخترش پیش مامان بودند، فاطمه دختر خاله که خیلی خیلی تو را دوست داشت سیسمونی هاتو خوشگل و مرتب توی کمدت چید. این هم چند تا عکس از وسایل و سیسمونی هات :

 

تخت و پارکگهوارهکمدکفشkاز

راستی یادم رفت بگم این کمد را بابایی به خاطر تو  آماده کرد و خودش هم برات رنگش کرد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)