مانی کوچولومانی کوچولو13 سالگیت مبارک

روزهای زندگی گل پسر

گل پسر همچنان مهمون دل مامان

جونم برات بگه که دیروز که بالاخره یکشنبه شد مامانی رفت جواب سونوگرافی رو نشون دکتر داد. دکتر گفت چون همه چیز گل پسر خوبه و کم شدن آبش هم هنوز خطری نشده می گذاریم تو دل مامانش بمونه و خوش بگذرونه تا ببینیم خودش کی دلش می خواد بیاد بیرون. بعد از حرف دکتر بود که تو، که چند روز بود با قر و قمیش تکون می خوردی و مامان رو دل نگرون می کردی شروع کردی به : و اونجا بود که مامانی احساس کرد از حرف دکتر خوشحال شدی. اینطوری شد که مامانی هم از این که بازم تو توی دلش می مونی خوشحال شد. اما اینم بگم که خاله طاهره از دستت  اینجوریه:  و خاله زهره هم فقط تا قبل از تعطیلی تاسوعا و عاشورا را بهت مهلت داده که به دنیا بیای وگرنه بعدش اینجوری می شه...
13 آبان 1392

گل پسر تپلی می شه

چند روزی بود که کمتر از قبل تکون می خوردی و مامان نگرانت بود اما هر دفعه که می خواست بره نوار قلبت را بگیره تو شروع می کردی به قردادن و مامانو از رفتن منصرف می کردی تا این که بالاخره بعد از سه روز از شیطنت تو خسته شد و رفت نوار قلبتو گرفت اما تو شیطونک اینقدر تکون خوردی و قر دادی که مامان جلو کارمندای بیمارستان ضایع شد. فرداش که 8 آبان و روز چهارشنبه بود مامان رفت پیش دکتر تا حال تو را بپرسه. اون روز دکتر به مامانی گفت که آب دور جنین (که تو باشی) کم شده و چون ممکن وضعیت خطرناک بشه مامان باید یه سونوگرافی انجام بده تا وزن تو را حساب کنن ببینن اگه به اندازه کافی تپل مپل شدی زودتر از دل مامانی درت بیارن. مامانی هم روز پنجشنبه رفت سونوگرا...
9 آبان 1392

سیسمونی

از این به بعد دیگه تکون خوردنهای تو هم شروع شد و روز به روز بیشتر می شد. اون موقع تو با مامانی می رفتین کلاس ورزش و شنای مخصوص مامانها با نی نی های توی دلشون. اما یکی از همون روزها وقتی تو 26 هفته داشتی دل مامانی سفت شد و درد شدید گرفت و چون این مساله چند بار تکرار شد دکتر به مامانی گفت باید بره بیمارستان چون ممکنه گل پسر عجله داشته باشه و بخواد زود بیاد بیرون. اما مامانی که می دونست اگه طاقت نیاری و زود بیای بیرون احتمال زنده موندنت خیلی خیلی کمه زار و زار گریه می کرد. آخه مامانی خیلی دوستت داشت و برات  لباس و اسباب بازی و وسیله خریده بود و دلش می خواست تو بیای و از اونا استفاده کنی. اما خب چاره ای نبود و باید می رفت بیمارستان. ...
2 آبان 1392

کوچولوی زشت

گذشت و گذشت و گذشت تا تو شدی 21 هفته . دیگه مامانی می تونست با دستگاه دکتر صدای قشنگ قلب کوچولوت را بشنوه. تو هم مثل یه بچه خوب سرت به کار خودت بود و می گذاشتی مامانی هم کار خودشو بکنه. روز دوشنبه 15 تیر وقتی تو  21 هفته و دو روز داشتی مامانی و بابایی باز م رفتند سونوگرافی تا پسر گل شون را باز هم تو صفحه سونوگرافی ببینن و مطمئن بشن که حالش خوبه . این دفعه بود که تو پاتو جمع کردی و کوبیدی به شکم مامانی بعدشم با بی خیالی تمام انگار که شتر دیدی ندیدی دست کوچولوتو بردی تو دهنت که بمکی. خدا را شکر دکتر گفت حالت خوبه خوبه و پسر خوبی هستی. باز هم یه عکس یادگاری ازت گرفت که با دیدن اون عکسه مامانی و بابایی کلی ناامید شدن. از بس زشت بودی مامانی ...
2 آبان 1392

پیدایش یه قلب کوچولو

روز 14 فروردین مامانی که دیگه دل تو دلش نبود رفت پیش دکتر. این دفعه دکتر تو سونوگرافی تو رو دید و اولین عکس زندگیتو ازت گرفت. اون روز دکتر ضربان قلبتو هم شنید و خیال مامانی از این که قلبکوچولوت هم تشکیل شده راحت شد. اینم اولین عکس زندگی تو تو سن هفت هفتگی:           ...
2 آبان 1392

تشکیل یه مماخ کوچولو

سومین ماهی که تو دل مامان مهمون بودی  دکتر به مامان گفت برای اینکه مطمئن بشه کنجد کوچولو (که الان دیگه خیلی بزرگتر از کنجد شده بود)مشکلی نداره و مماخ کوچولوش تشکیل شده بره بازم سونوگرافی و آزمایش خون بده. مامانی و بابایی هم روز شنبه 21 اردیبهشت که تو 13 هفته و 2 روز داشتی رفتن سونوگرافی و آزمایش. اونجا بود که دکتر بهشون گفت کنجد کوچولو پسره و تیغه مماخ کوچولوش هم تشکبل شده. و از اون موقع بود که تو شدی گل پسر و قند عسل مامان و بابا. جواب آزمایش nt هم که چند روز بعد آماده شد نشون داد که خدا را شکر مشکلی نداری. تازه اون روز دکتر بازم ازت عکس یادگاری گرفت. این هم عکس 13 هفته و 2 روزگی تو:   ...
2 آبان 1392

هدیه خدا

و اما داستان زندگی تو: چهار ماه بود که مامان و بابا منتظر بودند خدا یه کنجد کوچولو مثل تو رو بهشون هدیه کنه که یه دفعه ای آخرای ماه چهارم تو شیطون بلا سر و کله ت پیدا شد و اولین نشونه های حضورتو روز یکشنبه 20 اسفند 139١ بروز دادی. اون روز عصر مامانی که هر روز به پاش توی داروخونه بود واسه خریدن بی بی چک، در کمال ناامیدی یه بی بی چک دیگه خریدو اومد خونه امتحانش کرد که یه دفعه ای دید تو خودتو به صورت یه خط صورتی کمرنگ که انگار شک داشت خوشو نشون بده یا نه ظاهر کردی. مامانی که ذوق زده شده بود و در عین حال پر شک و تردید بود بلافاصله زنگ زد به بابایی و بعدشم رفت بیمارستان پارس یه آزمایش خون اورژانسی داد. قرار بود نتیجه آزمایش ساعت 11 شب...
2 آبان 1392

اول دفتر به نام ایزد دانا

سلام گل پسر این روزها روزهای آخرییه که تو مهمون دل مامانی و مامان که از مدتها قبل تصمیم گرفته بود واسه ت یه وبلاگ بسازه بالاخره همت کرد و کارو شروع کرد. هرچند مامانی واست دفترچه خاطرات تهیه کرده و اتفاقات مهم زندگیتو توش ثبت می کنه اما خب تو بچه عصر اینترنتی و  مامان دوست داره واسه خودت یه وبلاگ داشته باشی تا وقتی خودت باسواد شدی ادامه خاطراتتو توش ثبت کنی. امروز روز پنجشنبه دوم آبان 1392 روز عید غدیر دقیقا 37 هفته س که مهمون مامانی و تو دل مامانی جا خوش کردی . دکتر گفته تا 18 روز دیگه باید بارو بندیلتو جمع کنی و بیای بیرون زمینی بشی. نمی دونم تا اون موقع طاقت میاری یا نه. اما مامان که دلش واسه دیدن تو یه ذره شده. اما خب، از یه...
2 آبان 1392