مانی کوچولومانی کوچولو13 سالگیت مبارک

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو بدخواب می شه

گل پسرم این روزا خیلی ناآرومی می کنی و همه ش می خوای بغلت کنم و راه برم. اصلا هم خوب نمی خوابی. یک ساعت و نیم طول می کشه تا بخوابونمت و به محض اینکه می گذارمت توی جات بیدار می شی. شبا هم که بیدار می شی و یکی دو ساعت فقط نق می زنی. نمی دونم چرا این طوری شدی ولی امیدوارم روزای بهتری پیش رو باشه و تو عاقلتر و بهتر بشی. این عکس تو بعد از کلی و سرو کله زدن باهات برای خواب و گریه زاری کردن تو بالاخره رضایت دادی که به جای اینکه بغلت کنم و راه برم با کالسکه جابجات کنم. آخرشم تو همون کالسکه خوابت برد:   کارای قشنگ تو تو این روزا اینا هستن: هر بار که لباست و صاف و مرتب می کنم و پیرهنت و می گذارم تو شلوارت بلافاصله چنگ می ندازی و پیرهنتو ...
9 اسفند 1392

گل پسر متولد می شه

مدت زیادیه که مامان نتونسته بیاد و خاطراتت را بنویسه. می دونی چرا؟ آخه تو گل پسر قدمای کوچولوتو گذاشتی تو دنیا و  زمینی شدی و از اونجایی که زمینی شدن گرفتاری و مشغولیت داره مامان حسابی مشغوله و کمتر وقت آزاد داره. و اما حکایت زمینی شدن تو: روز سه شنبه 14 آبان بابایی رفت موسسه رویان تا برای ذخیره کردن خون بند ناف گل پسر قرارداد ببنده اما از اونجایی که مامان اخیرا به خاطر سینوزیتش آنتی بیوتیک مصرف کرده بود گفتند در صورتی قرارداد می بندن که متخصص گوش و حلق و بینی بگه که سینوسای مامانی عفونی نشده. اونروز مامان رفت پیش دکتر گوش و حلق و بینی و دکتر معاینه کرد و متاسفانه گفت که سینوسای مامان عفونی شده. اینطوری شد که نشد خون بند ناف پسرک را ذ...
9 اسفند 1392

مانی کوچولو آفتاب می گیره

عزیزکم دیروز طبق معمول خیلی از روزای دیگه صبح کله سحر از خواب بیدار شدی و بعد از اینکه یه مدت با دستات بازی کردی شروع کردی به جیغ و داد کردن یعنی که به من توجه کنید. من و بابایی هم هرکدوم به نوبت یه کوچولو با تو بازی می کردیم و اون یکیمون یه چرتی می زد. بعد که خوب خوابو از چشمای ما پروندی خودت خوابت گرفت و لالا کردی. حوالی ظهر بود که من و تو با همدیگه برای یه گردش کوچولو رفتیم بیرون از خونه. اولش مامانی احساس کرد هوا یه کم خنک تر از روزای دیگه س. اما از اونجایی که تو خیلی خوشحال بودی دلم نیومد برگردیم. با همدیگه رفتیم پارک لاله و از اونجا چهارراه فاطمی. چون می خواستم برات ملافه بخرم اما اونی که دلم می خواستو پیدا نکردم و برگشتیم. یه سر ر...
9 اسفند 1392

مانی کوچولو رکورد می شکنه

گل پسری  دیروز سوار بر کالسکه به همراه مامانی راهی کوچه و خیابون شدی. اول رفتیم پاساژ لاله تو خیابون حجاب. اونجا مامانی یه کم خرید کرد و تو دائم در حال چرت زدن بودی. بعدش از اونجا با همدیگه رفتیم امیرآباد. آخه مامانی می خواست واسه تو هم لباس بخره و هم ملافه. تو مسیر امیرآباد تو گل پسر   کلا لالا کرده بودی بعدش هم که بیدار شدی مثل بچه های کپل مپل تنبل لم داده بودی و اصلا پلک نمی زدی اینجوری: وقتی از گردش سه ساعته برگشتیم خونه خیلی خسته و گشنه بودی. مامانی می خواست از خستگی بیش از حدت استفاده کنه و برای اولین بار عادتت بده که به جای اینکه با شیرخوردن و راه رفتن و تکون خوردن لالا کنی مثل یه بچه خوب سرجات بخوابی و چشماتو ب...
6 اسفند 1392

مانی کوچولو و باباجونش

مانی جونم دیشب باباجونت برای دیدن تو (برای اولین بار) اومد خونمون اما تو خوابیده بودی. از اونجایی که دیروز عصر اصلا نخوابیده بودی از ساعت 7 و نیم شب تا 4 صبح خوابیدی. بعد از اینکه بیدار شدی تا ساعت 6 و نیم بازی و سروصدا کردی و اون موقع بود که باباجونت تونست ترا ببینه. همون موقع بود که بابایی این عکس را از تو و باباجونت گرفت:     اما امروز از همون اول صبح نق نقو بودی. به تجویز خاله که گفت حوصله ت سر رفته (جل الخالق) بردمت پارک لاله. اونجا روی یکی از صندلی گهوواره ایها نشستیم و تو با چشمای قرمز خواب آلود دور و برتو نگاه می کردی. حیف که دست تنها بودم وگرنه یه عکس خوشجل موشجل با کلاغای پارک ازت می گرفتم. ...
3 اسفند 1392

مانی کوچولو سه ماهه می شه

واااااااااااای مانی جونم چقدر بزرگ شدی عزیزم. چقدر زود گذشت این روزا. اصلا باورم نمی شه که آخرین مطالبی که در موردت نوشتم مربوط به 56 روزگیته. و الان 98 روزته. این روزا مامانی را حسابی به خودت مشغول کردی. حسابی بزگ و تپل مپل شدی. دو هفته پیش برای اولین بار تو را با کالسکه از خونه بردم بیرون. آخه بعد از مدتها برای دو روز هوا صاف و تمیز شده بود . من و تو با هم دیگه رفتیم پارک لاله و تو خوابالو از وقتی از خونه رفتیم بیرون تا نزدیکای زمان برگشت به خونه تو کالسکه لالا کردی. تو این مدت دوبار برف اومده و چقدر دلم می خواسته ببرمت بیرون تا با اولین برفای زندگیت عکس بگیری اما نشد چون همون موقع که می خواستیم با بابایی سه نفری بریم بیرون گرفتی خوابی...
23 بهمن 1392

مانی کوچولو واکسن می زنه

عزیز دلم امروز 56 روزه شدی. قرار بود پایان دوماهگیت ببریمت برای چکاپ که منشی دکتر گفت همین امروز بریم که سر دکتر خلوت باشه. خدا را شکر همه چیزت خوب بود به غیر از اینکه وقتی دکتر تو را سرپا نگه داشت اصلا روی پاهات نمی استادی و دکتر گفت حتما هر روز تو را تمرین بدیم که بایستی وگرنه پاهات ضعیف می مونه و دیر راه می افتی وزن و قد و دور سرت توی 56 روزگی به ترتیب  5650-59 و 39   بود و همین امروز واکسن دوماهگیتو زدیم. بابایی که کمک دکتر پاهاتو گرفته بود  تا واکسنتو بزنه می گفت داشتی می خندیدی که دکتر آمپولو بهت زده. الهیییییییییی من بمیرم که درد کشیدی. اما تو بچه خوبی بودی و تا 4 ساعت بعدش ناآرومی نکردی ...
11 دی 1392

مانی کوچولو در خواب زمستانی به سر می بره

روزها گذشت و تو پسر کوچولوی مامان و بابا که از بین سه تا اسم دانیال و سیاوش و مانی اسم مانی برات انتخاب شده بود همچنان آرام و بی صدا تو خواب زمستونی به سر می بردی و بیشتر ساعتای روز و شب و خواب بودی و به زحمت برای شیر خوردن بیدار می شدی. البته گاهی شبا هم که البته یکی دو شب بیشتر نشد از دل درد خوابت نمی برد که با دادن نبات داغ آروم می گرفتی. اما همین روزا  یه مشکل پیدا کرده بودی و اون هم این بود که چندین بار در روز به شدت استفراغ می کرد ی که به خاطر رفلکس بود و دکتر برای برطرف شدنش برات دارو نوشت. دکتر توی چکاپ یک ماهگیت گفت مانی کوچولو خیلی خوب وزن گرفته و وزنش از 3080 (که البته تو مطب دکتر 3120 بودی) رسیده به 4360 و قدش از 47 (...
14 آذر 1392

گل پسر زردی می گیره

از روز دوم تولد مماخ کوچولوی تو زرد شد و تا روز چهارم زردی به بقیه بدن نازکت رسید. روز چهارم  مامان و بابا  بردنت پیش دکتر مرندی متخصص نوزادان. بعد از آزمایش خون دکتر گفت زردی پسر 13 هست و باید توی دستگاه زیر نور مهتابی بخوابی. برای همین بابایی یه دستگاه کرایه کرد تا گل پسر توش لالا کنه. گل پسر از دستگاه و به خصوص چشم بندی که باید روی چشماش گذاشته می شد خیلی بدش می اومد اما تا 32 ساعت توی دستگاه لالا کرد تا این که زردیش برطرف شد. اینم عکس قند عسل مامان وقتی توی دستگاه لالا کرده بود:   همون روزا بود که دایی و خاله ها برای دیدنت اومدن تهران و کلی هواخواه پیدا کردی. به خصوص فاطمه که عاااااااااااااشقته ...
13 آذر 1392

اولین روز تولد گل پسر

جونم برات بگه که روز اول تولد توی بیمارستان تو خواب خواب بودی و هر کار می کردیم که بیدار بشی و شیر بخوری بیدار نمی شدی. اما عصر اونروز چندبار تو را از خواب خوش بیدار کردن و بالاخره تونستن خواب خوش را از چشمت دور کنن. اولین بار به خاطر واکسیناسیون و معاینه متخصص نوزادن و بار دوم به خاطر ختنه. وقتی مامانی خواب بود بابایی ترا سپرده دست بخش نوزادان تا کار ختنه ت را انجام بدن. وقتی مامان بیدار شد دید ترا آوردن و گفتن یه کوچولو گریه کردی و بعدش شیر خشک خوردی و خوابیدی. ولی خب، خوابیدنای تو و شیر نخوردنات همون شب کار دست خودت و مامانی داد و  تو که نمی تونستی شیر بمکی  اون شب کاملا گرسنه موندی و تا صبح گریه کردی. چنان از گرسنگی گریه می...
13 آذر 1392